|
به نام خداوند بخشنده مهربون به نام خدایی که بهترین ها را به من بخشید همسری مهربان و دلسوز و پسری دوست داشتنی و شیطون خدا جون از هرچه که به من داده ای تو را شاکر و چاکرم. محمد امین گلم چند وقتی است که خاطرات شیرین زندگیمان را به قلم نیاوردم احساس کردم دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده این کم کاری رو بزار به حساب تنبلی مامان به قول خودت باشه ؟ عزیزکم امروز دقبقا” 5 سال و یک ماه و چها روز از تولدت می گذره و چه زود گذشت . دلبندم اونروزی که پا به پای من در خیابان قدم می زدی و از کنار مغازه اسباب بازی خیلی بی تفاوت گذشتی و گفتی که :‹‹ من خودم از این بهتر را رو دارم ›› این گذشت زمان و بزرگ شدن را احساس کردم و احساس کردم که مرد مامان واقعا مرد شده. پسر کم جشن تولد 5 سالگی رو بنا به درخواست خودت فقط با دعوت دوستان کوچولوی شیطون برگزار کردیم .هیفده نفردختر و پسرهای شیطون و با نمک که تا تونستند بازی و ریخت و پاش کردن و من فقط شاد بودن تو رو احساس می کردم که چه معصومانه شادی خودتو با دوستات تقسیم می کردی . وقتی که روی صندلی پا روی پا گذاشته بودی و دستان کوچولوی نازتو روی پات و تا جای که می تونستی با صدای بلند سرود می خوندی همون لحظه اشک شوق در چشمان منو و بابایی نظاره گر اولین قدمهای شکوفایی ذوق و استعداد تو پسر عزیزمان بود . مخصوصا” سرود مادر که خیلی زیبا بود هنوز هم توی خونه این شعر رو زمزمه میکنی : (مادر عزیزم تو روشنی همیشه صدای قلب منی دوست دارم همیشه غم توی نگاهت همیشه خاطراتت به یاد من می مونه دوست دارم همیشه) و من عاشق این زمزمه کردن تو هستم . عاشقتم و وارد شدن به مرحله جدید ی از زندگی رو بهت تبریک می گم و لحظه به لحظه زندگیم را تا جایی که می تونم فدایت می کنم .به امید رسیدن به بهترین های زندگی... این هم عکس فارغ از مهد کودک در حال سرود خوندن
ساعت 12 نیمه شبه و من فرصتی پیدا کردم تا گوشه ای از لحظات شیرین با تو بودن رو به قلم بیارم عزیز دل مامان ای پسر خستگی ناپذیر من ***************************************** ***************************************** *****************************************
اولین روز مهد دروازه قران
امروز بیست مرداد ماه 3 روز میشه که از شیرار برگشتیم . یک هفته خونه خاله صدی بودیم و اونجا حسابی به محمد با علیرضا پسر خاله صدی خوش گذشت البته عروسی عمو دانش هم بود که محمد امین و بابا آرش با هم رفتند .6 صبح محمد با رنگ و رویی پریده و خسته از عروسی برگشت و من تا صبح بیدار بودم و به این فکر می کردم محمد بعد از ظهرها می ره توی کوچه دوچرخه سواری یک ساعت نشده با سه چهار تا از بچه ها میاد خونه و تمام زندگی رو بهم می ریزن منم چیزی بهش نمی گم راحتش می زارم تا انرژی شو تخلیه کنه.وقتی دوستاشو میاره خونه خیلی دوست داره که بهشون خوش بگذره هر آنچه اسباب بازی که داره وسط اتاق می ریزه و اونقدر بازی می کنند که خسته میشن و آخر سر دعواها شروع میشه و همه با چشم گریه از هم جدا میشن و میرن خونه محمد هم از اینکه با دوستاش دعوا شده سریع پشیمون میشه و قول می ده که فردا با دوستاش مهربونتر باشه .
امروز 8/5 تولد آرش جان بود. *************************************** قبل از اینکه برادرم فوت کنه محمد امین رو گذاشته بودم کلاس زبان و نقاشی که هنوز چند جلسه نگذشته بود که این اتفاق افتاد . *********************************************** (لحظه های منو محمد امین ) وقتی که من توی آشپزخونه مشغول کار هستم محمد امین یه سر به من می زنه می گه : مامان همه چیز روبه راهه . **************************** چند وقت پیش من و مامان بزرگ محمد که اومده بودند خونمون مشغول صحبت کردن بودیم که یه دفعه محمد امین اومد و گفت : زیپ دهنتونو ببندید . ************************************ چند روز پیش هوس رولت کرده بودم با محمد رفتیم و یه جعبه رولت خریدیم همون موقع دوتاشو محمد خورد وقتی رسیدیم خونه گفت که یکی دیگه هم می خوام . گفتم محمد دیگه بسه بزار واسه فردا حالت بد میشه ها آخه اگه الان بخوری دل درد می گیری واست خوب نیست . محمد امین : وقتی خوب نیست چرا خریدی که بزاریش تو یخچال . ******************** محمد امین : مامان وقتی پیر شدی صدات می زنم ”مادر” ××××××××××××××××××× مکالمه منو محمد شبها موقع خواب محمد امین :مامان من نمی تونم بخوابم خواب گرگهارو می بینم من : تو که هنوز نخوابیدی چطوری خواب می بینی ؟ محمد امین : آخه تا چشمامو می بندم میان تو چشام . من : خوب به چیزهای خوب فکر کن مثلا فرشته ها . محمد امین : مامان الان فرشته ها اومدن بهشون بگم صبح جایزه بیارن . من : باشه مامان با فرشته ها خوش بگذره شب بخیر . محمد امین : شب بخیر مامان . ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× زنگ نقاشی آقا محمد
در حال بازی piglet1 این بازی رو خیلی دوست داره عکسهای 4 سالگی در حال بازی با دختر دایی یاسمن البته فقط پاهاش پیداست
پسر عزیزم محمد امین هیچوقت دوست نداشتم خاطرات تلخ زندگی رو توی وبلاگت ثبت کنم ولی دلم می خواد ، برادر عزیزم : توی سینه بی تپش شد این همه قلب پر احساس نه لبت به خنده وا شد نه وداعی کردی با من درد و نفرین به سفر باد سفر همیشه رفتن
تولد یک سالگی علی کوچولو پسر عموی محمد امین رو به عمو کوروش و مامان مریم مهربون تبریک می گیم.
و آرزو می کنیم که همیشه در کنار هم شاد و خرم باشید از طرف پسر عمو محمد امین و عمو آرش و زن عمو زهره
سلام 20 اردیبهشت سال 88 اولین پست وبلاگ محمد امین ثبت شد و یکسال گذشت با خاطرات تلخ و شیرین امیدوارم از این به بعد همیشه بهترین خاطر ه ها را در کنار هم داشته باشیم عشق من .
پسر گلم
از روز تولدت تا حالا نتونستم خاطرات قشنگ و دوست داشتنیتو ثبت کنم عزیز دلم روزهای گذشته درگیر اسباب کشی بودیم اسبا ب کشی ما از طبقه پایین خونه به بالا بود بخاطر مشکلاتی که خونه پایین داشت و بابای درخواست خونه بهتری از شرکت کرده بود و بالاخره خونه طبقه بالا ی خودمونو به ما تحویل دادند بالا از هر لحاظ بهتره و برای شیطنتهای تو میدون بازتره.
دیشب منو تو با هم نشسته بودیم و فیلم می دیدیم ... محمد امین :مامان دوباره بریم پایین زندگی کنیم. مامان : محمد این که بازی نیست ما اومدیم این جا و دیگه نمی ریم پایین. محمد امین : آخه من دوست دارم هم پایین هم بالا باشیم اینجوری بهتره. قابل توجه شرکت پتروشیمی. محمد امین این روزها خیلی به من قول میدی که اشتباهاتی که در طول روز انجام می دی دیگه تکرار نشه ولی باز هم تکرار می شه ...
محمد امین مگه نگفتم وقتی دوستات میان این همه اتاقتو بهم نریز. محمد امین :باشه مامان قول می دم دیگه کارو نمی کنم خواهش می کنم منو دوست داشته باش تو که با من دوست بودی چرا اینجوری شدی من دیگه این کارو نمی کنم مامان خواهش می کنم وای خدا چیکار کنم . خلاصه اینقدر التماس می کنی که دلم کباب میشه ولی دوباره از فردا روز از نو . محمد امین جان یه دوست داری به اسم طاها که دو سال از خودت کوچیکتره نمی دونم چرا هیچوقت با طاها سازگاری نداشتی و همیشه بهش کتک می زنی من خیلی از این مسئله ناراحت بودم آخه مامانش همیشه ازت گله داره منم همیشه در این مورد باهات حرف می زنم که اون از تو کوچیکتره و باید باهاش مهربون باشی امروز احساس کردم سرانجام یه کوچولو حرفام تاثیر گذار بود چون امروز طاها رو که دیدی گرفتی توی بغلت و بوسش کردی جالب اینجاست هر وقت میری توی کوچه و با بچه ها بازی میکنی و اتفاقی واسه طاها می افته و تو بی تقصیر بودی بدو بدو میای پیش مامانش میگی خاله ایندفعه من نبودما . امروز بهت گفتم پاشو مامان برو اتاقتو تمیز کن ... اینکه کار من نیست خانمها فقط کار می کنن ! خدا به داد زنت برسه مامان جون. تا بعد |
About
محمد امین گرانبهاترین گنجینه ایست در زندگی من و آرش که خداوند مهربان اردیبهشت ماه 1385 روز سه شنبه 8:10 صبح به ما هدیه داد . و از خدای مهربانم می خواهم به ما قدرتی اعطا کند که بتوانیم بهترینها را برای فرزندمان مهیا کنیم. Archivesخرداد ٩٠مهر ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ بهمن ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ Authorsمحمد امین جعفریLinksانواع فال يونا جون و مامان ليلي اس ام اس فارسی کد تغییر شکل موس منبع کد موزیک برای وبلاگ قالب های فوق وبلاگ Fall Hafez
ابتدا نيت كنيد سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد .::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::. LinkDumpCategoriesAmar Site
|