پسرم محمد امین

            واسه همین فرصتی پیش نمی آمد که با آرامش خاطر بشینم و شیرین کاریها و حرفهای نازتو و البته فضولیهاتو برات بنویسم.

اسبا ب کشی ما از طبقه پایین خونه به بالا بود بخاطر مشکلاتی که خونه پایین داشت و بابای درخواست خونه بهتری از شرکت کرده بود و بالاخره خونه طبقه بالا ی خودمونو به ما تحویل دادند بالا از هر لحاظ بهتره و برای شیطنتهای تو میدون بازتره.

دیشب منو تو با هم نشسته بودیم و فیلم می دیدیم ...

محمد امین :مامان دوباره بریم پایین زندگی کنیم.

مامان : محمد این که بازی نیست ما اومدیم این جا و دیگه نمی ریم پایین.

محمد امین : آخه من دوست دارم هم پایین هم بالا باشیم اینجوری بهتره.

قابل توجه شرکت پتروشیمی.

 

 

محمد امین این روزها خیلی به من قول میدی که اشتباهاتی که در طول روز انجام می دی دیگه تکرار نشه ولی باز هم تکرار می شه ...

محمد امین مگه نگفتم وقتی دوستات میان این همه اتاقتو بهم نریز.

محمد امین :باشه مامان قول می دم دیگه کارو نمی کنم خواهش می کنم منو دوست داشته باش تو که با من دوست بودی چرا اینجوری شدی من دیگه این کارو نمی کنم مامان خواهش می کنم وای خدا چیکار کنم .

خلاصه اینقدر التماس می کنی که دلم کباب میشه ولی دوباره از فردا روز از نو .

محمد امین جان یه دوست داری به اسم طاها که دو سال از خودت کوچیکتره نمی دونم چرا هیچوقت با طاها سازگاری نداشتی و همیشه بهش کتک می زنی من خیلی از این مسئله ناراحت بودم آخه مامانش همیشه ازت گله داره منم همیشه در این مورد باهات حرف می زنم که اون از تو کوچیکتره و باید باهاش مهربون باشی

امروز احساس کردم سرانجام یه کوچولو حرفام تاثیر گذار بود چون امروز طاها رو که دیدی گرفتی توی بغلت و بوسش کردی و آوردیش خونه و کلی با هم بازی کردید و خیلی مواظب بودی که اتفاقی واسش نیافته مرسی مامان حداقل به این حرفم گوش دادی .

جالب اینجاست هر وقت میری توی کوچه و با بچه ها بازی میکنی و اتفاقی واسه طاها می افته و تو بی تقصیر بودی بدو بدو میای پیش مامانش میگی خاله ایندفعه من نبودما .

 

 

امروز بهت گفتم پاشو مامان برو اتاقتو تمیز کن ...

اینکه کار من نیست خانمها فقط کار می کنن !

خدا به داد زنت برسه مامان جون.

 

تا بعدبای بای

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

تولد محمد امین در کنار دوستانش

 

   

lcksxdr8rhp9qdbsn2wy.jpg

 

rtiyj3os418is5c6w4kn.jpg

   

2g0vzjtpukxnkjkx6ga.jpg

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت۱۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

به نام خداوند بخشنده مهربون به نام خدایی که بهترین ها را به من بخشید همسری مهربان و دلسوز و پسری دوست داشتنی و شیطون خدا جون از هرچه که به من داده ای تو را شاکر و چاکرم.بغل

محمد امین گلم چند وقتی است که خاطرات شیرین زندگیمان را به قلم نیاوردم ‏‏ ‏احساس کردم دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده این کم کاری رو بزار به حساب تنبلی مامان به قول خودت باشه ؟ لبخند

عزیزکم امروز دقبقا” 5 سال و یک ماه و چها روز از تولدت می گذره و چه زود گذشت .

دلبندم اونروزی که پا به پای من در خیابان قدم می زدی و از کنار مغازه اسباب بازی خیلی بی تفاوت گذشتی و گفتی که :‹‹ من خودم از این بهتر را رو دارم ›› این گذشت زمان و بزرگ شدن را احساس کردم  و احساس کردم که مرد مامان واقعا مرد شده.

پسر کم جشن تولد 5 سالگی رو بنا به درخواست خودت فقط با دعوت دوستان کوچولوی شیطون برگزار کردیم .هیفده نفردختر و پسرهای شیطون و با نمک که تا تونستند بازی و ریخت و پاش کردن و من فقط شاد بودن تو رو احساس می کردم که چه معصومانه شادی خودتو با دوستات تقسیم می کردی . 

هوراعزیزکم از جشن پایان مهد کودکت برات بگم که شیرین ترین خاطره زندگی من و بابایی رو برامون ساختی و با اون اجرای نمایش و خواندن سرودهای زیبایی که برای من دلنوازترین آواز دنیا بود .

وقتی که روی صندلی پا روی پا گذاشته بودی و دستان کوچولوی نازتو روی پات و تا جای که می تونستی با صدای بلند سرود می خوندی همون لحظه اشک شوق در چشمان  منو و بابایی نظاره گر اولین قدمهای شکوفایی ذوق و استعداد تو پسر عزیزمان بود  .

مخصوصا” سرود مادر که خیلی زیبا بود هنوز هم توی خونه این شعر رو زمزمه میکنی :

(مادر عزیزم تو روشنی همیشه  صدای قلب منی دوست دارم همیشه

غم توی نگاهت همیشه خاطراتت به یاد من می مونه دوست دارم همیشه)

و من عاشق این زمزمه کردن تو هستم .

عاشقتم و وارد شدن به مرحله جدید ی از زندگی رو بهت تبریک می گم و لحظه به لحظه زندگیم را تا جایی که می تونم فدایت می کنم .به امید رسیدن به بهترین های زندگی...

این هم عکس فارغ از مهد کودک چشمک

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

 

در حال سرود خوندن

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com
اجرای نمایش میوه ها محمد در نقش سیب قرمز
Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com
در حال معرفی کردن خودش (من محمدمممم)
Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com
بای بای

+نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠ساعت۱۱:۱۱ ‎ق.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

ساعت 12 نیمه شبه و من فرصتی پیدا کردم تا گوشه ای از لحظات شیرین با تو بودن رو به قلم بیارم .پسر ناز و شیطونم دوباره ماه مهر شد و رفتن تو به مهد کودک شروع شد ،امسال خیلی راحت رفتن به مهد رو پذیرفتی حتی بی صبرانه منتظر باز شدن مهد بودی و هر روز از من سوال می کردی پس کی من می تونم برم مهد چرا منو نمی بری . با اینکه مربی پارسالتو خیلی دوست داشتی ولی مربی امسال هم همون لحظه اول که دیدیش از لبخند ملیحی که روی لبات نشست فهمیدم که ازش خوشت اومده قربونت برم تو هم مثل خودمی به گذشته ها وابستگی نداری و تغییرات رو خیلی سریع می پذیری  و باهاش کنار میای . به هر حال یک هفته از مهر گذشت و خدا را شکر خوب گذشت .

عزیز دل مامان ای پسر خستگی ناپذیر من این روزها از ساعت 8 تا 12 ظهر رو در مهد می گذرونی و بعد از اومدن به خونه بازیهاتو شروع می کنی تا ساعت 5 بعد از ظهر بی صبرانه منتظر بیرون رفتن از خونه و بازی کردن توی کوچه با بچه ها هستیmade by Laie تا ساعت 7 که با هزار شرطو شروط میای خونه باز هم نمی دونم تا ساعت 10 شب چطوری تو رو سرگرم کنم که ساعت خوابت برسه  مو قع خوابیدن هم که می شه برای نخوابیدن توی اتاقت یه کلک جدید به کار می بری که مامان بدو بیا تلویزیون اتاقم خودبخود روشن میشه می دونم که کار خودته و خودت اونو روشن می کنی ولی خوب هیچی نمی گم میام اونو خاموش می کنم و می گم که بخواب دیگه روشن نمیشه چند دقیقه بعد دوباره همین اتفاق می افته و باز منو صدا می زنی که دیگه من توی اتاقم نمی خوابم من از این تلویزیون می ترسم میام پیش تو بالاخره به هر کلکی که شده شبو پیش من به خواب می ری و بعد از اون می برمت اتاقت و تا صبح دیگه تلویزیون اتاقت روشن نمیشه .   خوب این هم از برنامه روزانه من و تو .لبخند


حرفهای محمد امینی


مامان نوشیدنی میل دارید؟

*****************************************
وقتی که بهت می گم کفشاتو خودت از پات بیرون بیار می گه که مامان دستام بند توشه نمی تونم (یعنی دستم بنده)

*****************************************
هر وقت که می خوام ببرمت پارک بادی نزدیک خونه می گی که مامان فکر می کنی که دوست دخترم هنوز اونجاست ؟ من که نمی دونم کدومشونو می گی هر دفعه یکی رو پیدا می کنی .

*****************************************

مامان وقتی کمرمو خار می دی کمرم خیلی خوشحال میشه .

اولین روز مهد دروازه قران چشمک

 

 

 

بای بای

+نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٩ساعت۱:۱٧ ‎ق.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

امروز بیست مرداد ماه 3 روز میشه که از شیرار برگشتیم . یک هفته خونه خاله صدی بودیم و اونجا حسابی به محمد با علیرضا پسر خاله صدی خوش گذشت البته عروسی عمو دانش هم بود که محمد امین و بابا آرش با هم رفتند .6 صبح محمد با رنگ و رویی پریده و خسته از عروسی برگشت و من تا صبح بیدار بودم و به این فکر می کردم محمد 
تنهایی تا صبح چیکار میکنه از فکر اینکه پسرم اونجا تنهاست خوابم نمی برد دقیقا لحظه ای که برگشتند و محمد گذاشتم کنار خودم به آرامش رسیدم و خوابیدم
ولی مثل اینکه به محمد حسابی خوش گذشته بود عمو دانش یه عروسی درست و حسابی گرفته بود که متاسفانه من نتونستم برم واسه عمو دانش وخانمش آرزوی خوشبختی می کنم.
روزی که از شیراز برگشتیم محمد راضی نمی شد که بیاد خونه توی خونه واقعا تنهایی حوصله اش سر می ره وقتی می ریم جایی محمد دیگه دوست نداره بیاد خونه .

بعد از ظهرها   می ره توی کوچه دوچرخه سواری یک ساعت نشده با سه چهار تا از بچه ها میاد خونه و تمام زندگی رو بهم می ریزن منم چیزی بهش نمی گم راحتش می زارم تا انرژی شو تخلیه کنه.وقتی دوستاشو میاره خونه خیلی دوست داره که بهشون خوش بگذره هر آنچه اسباب بازی که داره وسط اتاق می ریزه و اونقدر بازی می کنند که خسته میشن و آخر سر دعواها شروع میشه و همه با چشم گریه از هم جدا میشن و میرن خونه محمد هم از اینکه با دوستاش دعوا شده سریع پشیمون میشه و قول می ده که فردا با دوستاش مهربونتر باشه .
این هم از دوست بازی محمد امین.


محمد امین پسر نازم امروز دقیقا 4 سال و سه ماه 15 روز از تولدت می گذره واقعا چقدر زود گذشت هرروز که تغییر ی توی رفتارت احساس می کنم حس خوبی به من دست می ده که آره دیگه پسرم بزرگ شده واسه خودش مردی شده گلکم از خدا بهترینها رو برات می خوام .
عشق مامان دوستت دارم.    قلبقلب

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٩ساعت۱٠:۳٥ ‎ب.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

امروز 8/5 تولد آرش جان بود.لبخند
آرش عزیزم تولدت رو تبریک می گم  ببخشید که نتونستم مثل سالهای گذشته واست یه جشن کوچولو بگیرم ناراحتاینقدر سرگرم کارو زندگی هستی که حتی تولدتو یادت نیست
من از صمیم قلبم از تمام زحماتت تشکر می کنم و امیدوارم که در پناه خداوند بزرگ همیشه سالم و سرزنده باشی منو محمد امین دستان گرم و پر مهرت رو می بوسیم .ماچ
دوستت داریم همسرو پدر مهربون.قلب

 ***************************************

قبل از اینکه برادرم فوت کنه محمد امین رو گذاشته بودم کلاس زبان و نقاشی که هنوز چند جلسه نگذشته بود که این اتفاق افتاد .ناراحت
و رفتن به کلاس کنسل شد وقتی هم که برگشتیم چند جلسه ای بیشتر از ترم باقی نمانده بود همون چند جلسه آخر رو گذاشتم که بره
آخرین جلسه ای که رفتم دنبالش کلاس زبان داشتن با دیدن من کلی جیغ و گریه سر دادگریه من هم که از همه جا بی خبر رفتم سراغ خانم مربی
که ببینم چه خبرهسوال و خانم مربیشون گفت که یکی از مامانها جایزه واسه پسرش آورده بوده و محمد امین از همون لحظه هر چی باهاش حرف می زنم جواب نمی ده
و اخم کرده یه گوشه نشسته بالاخره با هزار قول و قرار راضی شد که آروم بشه و بیاد خونه البته یه بسته آدامس اربیت از مربی گرفت ؛از دست بچه های این دوره زمونه بعضی وقتها آدم نمی دونه چیکار کنه یه کی نفهمه فکر می کنه که پدر و مادر واسه بچه کم می زارن .به قول هنرپیشه های افسانه افسونگر (وای خدااااااااا)

***********************************************

 

(لحظه های منو محمد امین )

 

وقتی که من توی آشپزخونه مشغول کار هستم محمد امین یه سر به من می زنه می گه : مامان همه چیز روبه راهه .نیشخند

****************************

چند وقت پیش من و مامان بزرگ محمد که اومده بودند خونمون مشغول صحبت کردن بودیم که یه دفعه محمد امین اومد و گفت : زیپ دهنتونو ببندید .
خیلی یکه خوردم آخه هیچوقت این حر قو بهش نزده بودم که همون لحظه خودش گفت این از خانم مربی یاد گرفتم  خوب بالاخره کلاس رفتن یه بدیهایی هم داره دیگه .ناراحت

************************************

چند روز پیش هوس رولت کرده بودم با  محمد رفتیم و یه جعبه رولت خریدیم

همون موقع دوتاشو محمد خورد وقتی رسیدیم خونه گفت که یکی دیگه هم می خوام  . گفتم محمد دیگه بسه بزار واسه فردا حالت بد میشه ها  آخه اگه الان بخوری دل درد می گیری واست خوب نیست .

محمد امین : وقتی خوب نیست چرا خریدی که بزاریش تو یخچال .از خود راضی

********************

محمد امین : مامان وقتی پیر شدی صدات می زنم ”مادر”

×××××××××××××××××××

مکالمه منو محمد شبها موقع خواب

محمد امین :مامان من نمی تونم بخوابم خواب گرگهارو می بینم

من : تو که هنوز نخوابیدی چطوری خواب می بینی ؟

محمد امین : آخه تا چشمامو می بندم میان تو چشام .

من : خوب به چیزهای خوب فکر کن مثلا فرشته ها .

محمد امین : مامان الان فرشته ها  اومدن بهشون بگم صبح جایزه بیارن .

من : باشه مامان با فرشته ها خوش بگذره شب بخیر .

محمد امین : شب بخیر مامان .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 زنگ نقاشی آقا محمد

   

 در حال بازی piglet1 این بازی رو خیلی دوست داره

 

 

عکسهای 4 سالگی

 

 

 

در حال بازی با دختر دایی یاسمن البته فقط پاهاش پیداست

بای بای

 

+نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٩ساعت۱٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

پسر عزیزم محمد امین هیچوقت دوست نداشتم خاطرات تلخ زندگی رو توی وبلاگت ثبت کنم ولی دلم می خواد ،
وقتی بزرگ می شی با خوندن این پست  دایی حسین رو به یاد بیاری و بدونی یه دایی داشتی که وقتی تو خیلی کوچولو بودی از پیش ما رفت .
آره عزیزم دایی حسین برادر بزرگ من بود که واسه من مثل یه پدر بود و دقیقا روز تولدش  از این دنیا رفت
دایی حسین تو خیلی مهربون بود برای همه ما عزیز بود افسوس که بازی زمانه اونو از ما گرفت .

برادر عزیزم :


وقتی رفتی همه چیز رفت حتی لبخند گل یاس  

  توی سینه بی تپش شد این همه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد نه وداعی کردی با من  

درد و نفرین به سفر باد سفر همیشه رفتن

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ،۱۳۸٩ساعت۱۱:٢٤ ‎ب.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

110_circles101_eat_boy_1

تولد یک سالگی علی کوچولو پسر عموی محمد امین رو به عمو کوروش و مامان مریم مهربون تبریک می گیم.

و آرزو می کنیم که همیشه در کنار هم شاد و خرم باشید 

از طرف پسر عمو محمد امین و عمو آرش و زن عمو زهره

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩ساعت۱۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط محمد امین جعفری | نظرات ()

سلاملبخند

 

20 اردیبهشت سال 88 اولین پست وبلاگ محمد امین ثبت شد و یکسال گذشت با خاطرات تلخ و شیرین امیدوارم از این به بعد همیشه بهترین خاطر ه ها را در کنار هم داشته باشیم عشق من .قلب

Emoticon

پسر گلم

از روز تولدت تا حالا  نتونستم خاطرات قشنگ و دوست داشتنیتو ثبت کنم عزیز دلم روزهای گذشته درگیر اسباب کشی بودیم و حسابی منو بابایی کار کردیم