ساعت 12 نیمه شبه و من فرصتی پیدا کردم تا گوشه ای از لحظات شیرین با تو بودن رو به قلم بیارم .پسر ناز و شیطونم دوباره ماه مهر شد و رفتن تو به مهد کودک شروع شد ،امسال خیلی راحت رفتن به مهد رو پذیرفتی حتی بی صبرانه منتظر باز شدن مهد بودی و هر روز از من سوال می کردی پس کی من می تونم برم مهد چرا منو نمی بری . با اینکه مربی پارسالتو خیلی دوست داشتی ولی مربی امسال هم همون لحظه اول که دیدیش از لبخند ملیحی که روی لبات نشست فهمیدم که ازش خوشت اومده قربونت برم تو هم مثل خودمی به گذشته ها وابستگی نداری و تغییرات رو خیلی سریع می پذیری  و باهاش کنار میای . به هر حال یک هفته از مهر گذشت و خدا را شکر خوب گذشت .

عزیز دل مامان ای پسر خستگی ناپذیر من این روزها از ساعت 8 تا 12 ظهر رو در مهد می گذرونی و بعد از اومدن به خونه بازیهاتو شروع می کنی تا ساعت 5 بعد از ظهر بی صبرانه منتظر بیرون رفتن از خونه و بازی کردن توی کوچه با بچه ها هستیmade by Laie تا ساعت 7 که با هزار شرطو شروط میای خونه باز هم نمی دونم تا ساعت 10 شب چطوری تو رو سرگرم کنم که ساعت خوابت برسه  مو قع خوابیدن هم که می شه برای نخوابیدن توی اتاقت یه کلک جدید به کار می بری که مامان بدو بیا تلویزیون اتاقم خودبخود روشن میشه می دونم که کار خودته و خودت اونو روشن می کنی ولی خوب هیچی نمی گم میام اونو خاموش می کنم و می گم که بخواب دیگه روشن نمیشه چند دقیقه بعد دوباره همین اتفاق می افته و باز منو صدا می زنی که دیگه من توی اتاقم نمی خوابم من از این تلویزیون می ترسم میام پیش تو بالاخره به هر کلکی که شده شبو پیش من به خواب می ری و بعد از اون می برمت اتاقت و تا صبح دیگه تلویزیون اتاقت روشن نمیشه .   خوب این هم از برنامه روزانه من و تو .لبخند


حرفهای محمد امینی


مامان نوشیدنی میل دارید؟

*****************************************
وقتی که بهت می گم کفشاتو خودت از پات بیرون بیار می گه که مامان دستام بند توشه نمی تونم (یعنی دستم بنده)

*****************************************
هر وقت که می خوام ببرمت پارک بادی نزدیک خونه می گی که مامان فکر می کنی که دوست دخترم هنوز اونجاست ؟ من که نمی دونم کدومشونو می گی هر دفعه یکی رو پیدا می کنی .

*****************************************

مامان وقتی کمرمو خار می دی کمرم خیلی خوشحال میشه .

اولین روز مهد دروازه قران چشمک

 

 

 

بای بای

/ 18 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه دهقانی

زهره گلی عزیزم سلام. آفرین به تو و محمد امین. تو هم مثل من دلتنگ می شی؟

مامان محمدپارسا

وای چقدر به این جمله محمد امین جون خندیدم خیلی با مزه گفته مامان وقتی کمرمو خار می دی کمرم خیلی خوشحال میشه

حدیث

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش مایيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟ اي راز اي رمز اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين درود! با احترام به روزم[گل]

حدیث

خداااااااااااااا... چه قد نازه این پسر خاله[ماچ]

نیاز

کجایی زهره جون چرا آژ نمیکنی؟؟

مامان محمدامین

وای باورم نمیشه این اصطلاحات دقیقا اصطلاحات محمد امین منم هست.کمرم خار میده. دستام بنده توش .دستام نمی تونن.

مهدي

سلام خوشحال ميشم بعد از اين كه به اسم مجله اينترنتي هرزويل لينكم كرديد خبرم كنيد تا لينكتون كنم ممنون

سوگند

سلام خاله جونم[قلب]چرا اپ نميكني؟[متفکر]پسر خوشگلتو ببوس[ماچ]